دوست داشته باش
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم
از طريق گوش كردن به نداي وجدانم، خودم رييس خودم شدم. اين طوري خدا با من صحبت مي كند، اين نداي دروني من است.
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم
خودم را بي جهت خسته نمي كردم.
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم
در خود حضور يك احساس معنوي را حس كردم كه مرا هدايت مي كند، سپس ياد گرفتم كه به اين نيروي معنوي اطمينان كنم و با آن زندگي كنم.
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم
ديگر آرزو نداشتم كه زندگي ام طور ديگري باشد. به اين نتيجه رسيدم كه زندگي فعلي براي سير تكاملي ام مناسب ترين است.
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم
ديگر احتياجي نداشتم كه به وسيله چيزها يا مردم احساس امنيت كنم.
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم
آن قسمت از وجودم يا روحم كه هميشه تشنه توجه بود، ارضا شد و اين شروعي براي پيدايش آرامش درون بود. اين جا بود كه توانستم شفاف تر ببينم.
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم
فهميدم كه در مكان درست و زمان درستي قرار دارم، سپس راحت شدم.
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم
براي خودم رختخواب پر قو خريدم.
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم
خصوصيتي را كه مي گفت هميشه بايد ايده آل باشم ترك كردم، آن ديو لذت كش را.
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم
بيشتر به خودم احترام گذاشتم.
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم
تمام احساساتم را حس كردم. آنها را بررسي نكردم، بلكه واقعاً حس كردم.
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم
فهميدم كه ذهن من مي تواند مرا آزار دهد، يا گول بزند، ولي اگر از آن در راه قلب و درونم استفاده كنم، مي تواند ابزار بسيار سودمندي باشد
سلام