در پنجم تیر ماه سال سی و پنج در ورکان سیلی آمد که خیلی خسارت به ورکان رسانید آقای نجاتی آن زمان 17 سال داشته و آن بلای آسمانی را به صورت شعر نوشته است که در ذیل آمده است

بیائید ای عزیزان وفادار دمی اندر براین زار افکار
به عرضم گوش دارید از عنایت که از بهر شما گویم حکایت
ز پنج ماه تیر سی سی و پنج بیفزایش برای ما غم و رنج
بیامد آیتی سیلی یگانه بلائی بود سیلش شده بهانه
هر آنکس دید آن وقت شرافت بگفتا می شود ظاهر قیامت
به امر کن فکان خلاق یزدان تمام خانه ها را کرد ویران
بیامد سیل افتاد توی قلعه یک دشت را زیر گرفت با یک محله
ز باغات و قنات و چشمه ساران به یک ساعت همه گشتند ویران
نه سیفی جات بجا ماند و نه خرمن نیامد از قناتین آب خوردن
خداوندا تو رحمان و رحیمی خراب کردی باغ دو یتیمی
نوروز مهدیزاده بود دلتنگ باغ نزاری شد یک کپه ای سنگ
میرزا جوکار چرا تو دل دونیمی نبرده باغ تو کاین دل غمینی
آقای دریانی با صد شرافت که او در ورکان ماهم بیامد
برای قناتها او کرد یاری که از آن قناتها گردد آب جاری
برفتند نزد استاد امرالله یک سر بگفتند دلو و دولابت بیاور
لایروبی کن قناتها را تمامی اگر خواهی در این روستا بمانی
بگفتا من حذر دارم از این کار که ترسمدی روم بر زیر آوار
پذیرم من اگر آن را رفیقان از آن ترسم که از قالب رود جان
از آن حرفش همه مایوس گشتند تو گوئی که همه محبوس گشتند
به ورکان هم بدش یک شیرعلی نام به لایروبی گهی برداشتی گام
بگفتندی همه بر شیر علی خان نداریم آب خوردن اهل ورکان
برون آردلو و دولابت ز انبار همی از بهر ما و خود نما کار
همه بر یک دیگر یاری نماییم تا آب از قناتین جاری نمائیم
پذیرفت حرف مردم با دل و جان تمام اهل روستا گشته خندان
لایروبی کرد تمامی قناتان رسانید آب را برداشت ورکان
همه از مرد و زن تا طفل شیر خوار به مثل گل شکفتندی از این کار
نجاتی دفتر خود را تو بربند که تلخ گردیده از این داستان قند

باتشكراز استاراني