نظرات؟؟؟
پس از اولین پیروزی کوروش در میدان نبرد فرماندهان سپاه برای مراسم به اصطلاح رژه در پیشگاه پدر کوروش ودر دژ سلطنتی به صف شدند وبنا بر رسم فرماندهان یگان ها کنار نیروهای تحت امر خبردار می ایستادند و پادشاه از آن ها سان می دید از اینرو پادشاه به یگان تحت امر کوروش که رسید مات زده شد گویی اینکه پادشاه خود را در آینه می دید اما جوانی هایش را ‘ سپس رو به فرمانده کل نمود واز او سوالاتی کرد ( از قبیل : او نامش چیست واصل ونصبش کیست .. ) پادشاه شک کرد ولی گذر نمود وبه بازدیدش ادامه داد ودر پایان فرماندهان و مخصوصا آن کسی را که به هنگام تولد کوروش به او ماموریت داده بود را احضار نمود و به صراحت به قصور در انجام ماموریتش اذعان نمود و اورا تهدید به بررسی جهت اثبات اتهام و بر کناری و مجازات نمود ... از اینرو فرمانده که همه چیز را بر ملا رفته دید پس از حصول فرصت نزد کوروش مراجعه وسعی کرد با القاعاتی از قبیل اینکه من فرزند فلان خانواده هستم واصل ونصب من معلوم و به دربار ارتباطی ندارم و ادعایی هم بر این که شاهزاده هستم ندارم ودروغ های دیگر اصرار نمود ولی کوروش دروغ بافی را رد کرد وخود پیشنهاد داد که بجای دروغ باید محل ومنطقه را با فرمانده سپاه وناجی خود ترک کند و یا راستی را انتخاب نمایند . پیشنهاد دوم کوروش منطقی تر بود و آنها با تعدادی از سپاه و دوستان پاک باخته منطقه را ترک نمودند ولی راضی به اذعان دروغ حتی برای مصلحت تن در ندادند ...
بنابر نقالی ها کوروش به همراه نیروهای تحت امر به سمت کشور فارس به عنوان پیش قراول جنگ بین آستیاژ و کمبوجیه حرکت کرد ( آستیاژ پدر بزرگ یا جد مادری کوروش بوده وکمبوجیه هم که پدر اصلی کوروش می باشد ) وجهت یاد آوری و اصلاح عرض می شود که دستور هلاکت نوزادی کوروش را داده بود وموضوع سان دیدن سپاه نیز از ناحیه آستیاژ بوده که شباهت کوروش به پدرش را متوجه می شود ( اینها را برای روشن شدن ذهن خواننده مطلب عرض نمودم ) ...
کوروش وقتی به سرزمین فارس رسید درخواست ملاقات کمبوجیه را نمود که نیروی سلطنتی از ادامه ورود وی جلوگیری کردند ولی سرانجام چشمان اورا بسته ونزد کمبوجیه بردند کمبوجیه دستور باز کردن چشمان کوروش را داد واینجا بود که هر دو گویی آینه را جلوی خود داشتند که کمبوجیه سوال می کند تو که هستی کوروش جواب می دهد من پسر ارشد شما هستم که به محض تولد آستیاژ دستور هلاکت من را به فرمانده دربارش داد ولی ایشان ترحم نمود ومرا نزد روحانی ( همان چوپان ) سپرد و الی آخر . کمبوجیه پذیرفت ولی اشک در چشمانش جمع شد وغمگین ظاهر شد کوروش گفت پدر از دیدن من ناراحت شدی ؟بعد از اینکه کوروش در دربار پدر ماندگار شدآستیاژ پیام داد به کمبوجیه که کوروش را تسلیم نماید که ایشان خودداری نمود وآستیاژ ضمن اعلام جنگ به پادشاه فارس دستور داد هر کس سر کوروش را نزد وی بیاورد 25 سنگ طلا ( به وزن هرسنگ حدود 2.5 کیلو گرم ) جایزه می دهد که قیمت بالایی بود زیرا در آن زمان طلا خیلی کم بود و چنین جایزه ای سابق نداشته است .. به هر حال مردم راستگو و غیرتمند فارس هرگز چنین کاری نکردند بلکه به هواداری کوروش جذب ارتش وی گردیدند... سرانجام جنگ بین کمبوجیه و آستیاژ شروع شد وحدود سه سال بطول انجامید در این فاصله کمبوجیه کشته شد و کوروش زمام امور را رسما در دست گرفت و در نهایت پیروز گردید و آستیاژ را اسیر نمود ودستور داد به احترام با او رفتار نمایند ومکان مجلل و گسترده ای برای گذران زندگی در اختیار او تحت الحفظ گذاشتند خواسته که آستیاژ پدر بزرگ او ( مادری ) بود و کوروش پس از فتح بزرگش وارد هگمتانه مرکز حکومت ماد شد واز بدو ورود خانم جوانی که دختر آستیاژ بود با دسته گل سرخی ازاو استقبال کرد واجازه خواست که پای کوروش را بشوید کوروش قبول نکرد وسوال کرد اسمت چیست گفت امی تیس . کوروش گفت آیا ماندان را می شناسی گفت چطور او را نشناسم او خواهر من همسر پادشاه فارس است یعنی همسر کمبوجیه وبعد گفت آیا درست است که کمبوجیه کشته شده است کوروش گفت آری. واز او خواستگاری کرد وگفت من پسر خواهر تو هستم وتو می توانی پادشاه شوی زیرا همسر من خواهی بود وگفت چه اسم زیبایی داری معنی اسمت گل سرخ است وبا گل سرخ به استقبال من آمدی ... (( نکته اینکه در آن زمان از نظر شرع و آداب و رسوم ممنو عیتی در ازدواج با خاله نبود ))
... کوروش پس از تصرف مرکز حکومت مادها وانقراض آنها اقدام به تجهیز وبازسازی قوا نمود والبته خیلی چیزها را از تجارب مادها در نحوه سازمان دهی ارتش قبول داشت ودر ارتش فارس هم آنها را وارد و قانون مند نمود وکوروش اعتقاد داشت که خواب وخوشی امروز را باید فدای آینده نمود چرا که خوشی امروز موجب غفلت از پیشرفت وحفظ امکانات شخصی و عمومی میگردد ... به هر حال همسایه قدرتمند حکومت لیدی نظر سو به حکومت کوروش داشت که معضل پیش روی ایشان بود وجنگ بعدی کوروش با حکومت لیدی می باشد که در قسمت بعدی به مختصر بدان خواهم پرداختاختلاف کوروش با حکومت لیدی بر سر رودخانه ای به نام قزل آیاق بود که بسیار حیاتی ومهم برای دنیای کشاورزی و دامپروری بود وابتدا کوروش سعی کرد از راه گفتگو و دیپلماسی این مشکل را حل کند وحتی پیکی را هم بدین منظور نزد قارون حاکم مغرور لیدی اعزام کرد ولی حاکم لیدی سر پیک را از تن جدا و برگرداند و اینجا بود که کوروش اقدام به تدارک سپاهی000/200 نفری کرد وبا تمهیدات بی نظیر که تا آن زمان سابقه نداشته را به سمت منطقه مورد مناقشه گسیل داشت
سپاه کوروش با عبور از مناطق سخت و صعب العبور و البته با احداث راه و پل که جز استراتژی ایشان بود وبرای حفظ ارتباط با عقبه ومرکز حکومت به حرکت خود ادامه داد که کمتر کسی تصور این امور را داشت که در اصطلاح امروزی سیستم عامل نام دارد وراه ها را برای خود وسپاهش باز نگه می داشت ... خبر تدارک سپاه و حرکت آنها به گوش قارون حاکم لیدی رسید ولی از آنجایی که غرور داشت حرکت های پیشگیرانه جدی ننمود وبه سوار کارانش می نازید والبته به ثروت وپول فراوانش والبته به موضوعی طبیعی که هر 19 سال یکبار اتفاق می افتاد وآن تیره شدن آسمان در روز هشتادم بهار بود که عامه فکر می کردند قهر خدایان است و سپاهیان هم که تابع افکار عامه بودند بر اثر این حادثه وحشت زده می شدند وفرار مکردند که البته کوروش این موضوع را بر اثر استفاده از تجارب یک پیر مرد یهودی خنثی نمود وسپاهیانش را آگاه به این اتفاق با جلوه طبیعی کرد که این مهم قارون را بحت زده ومتعجب و وامانده کرد .... سرانجام جنگ شروع شد وقارون سواران خود را به مصاف فرستاد که کوروش دستور داد دلاوران ایرانی فقط اسب های آنها را هدف بگیرند
دیری نپایید که نیرو های قارون که اسب هایشان را از داده بودند خود را در محاصره کامل سپاه کوروش دیدند که جملگی اسیر یا از بین رفتند .... دیگر راهها ی مقابله قارون هم ثمری نداشت وکوروش پایتخت کشور لیدی (سارد ) را تصرف نمود ...
| توسط:آرمان | ||||
ادامه داستان كورش :
ماندانا به هگمتانه نزد پدر آمد وبچه اش متولد شد اختويگو نوه اش را به وزيرش هارپارگ سپرد و گفت بچه را سر به نيست كن هارپارگ هم كورش را به چوپانش مهرداد سپرد و گفت اين بچه را بكش در همين موقع زن مهرداد زاييد و بچه اش مرد و وي كورش را به بچگي برداشت تا اينكه 12 ساله شد روزي بچه ها داشتند گو ي بازي مي كردند گوي در كنار شاه و بزرگان افتاد هيچ يك از بچه ها جرئت نمي كردند گوي را بردارند كورش رفت و از پهلوي شاه گوي را برداشت شاه نگاهي به وي انداخت ديد شكل و شمايل بچه هاي خودش را دارد پرسيد اين پسر جسور كيست گفتند چوپان زاده اي است پدر و مادر اين پسر را خواست گفت آيا واقعا اين پسر شماست مهرداد واقيعت را بگفت وپادشاه از ته دل خوشحال شد وكورش را نزد پدرش در تخت جمشيد(پرس پوليس) فرستاد ..اختويگو دستور داد مخفيانه پسر هارپاك را بكشند و از گوشت وي غذايي درست كرد و هارپاك را به شام دعوت كرد وآن غذا را به هارپاك خوراند وبعد از صرف غذا به هارپاك گفت مزش خوب بود هارپاك گفت بله خيلي لذيذ بود .بعد گفت كله پاچه اش را مي خواهم به تو بدهم آنوقت سرپسرش را به پدر داد وگفت تو باشي وكورش هم همين كا را كرد. كه ديگر به من خيانت نكني (چرا كورش را در بچگي نكشتي؟) هارپاك كينه اختويگو را در دل گرفت وبعد كه كورش بزرگ شد و والي پارس شد وي را تحريك كرد كه به دولت ماد حمله كند وحكومت را از دست مادها در آورد.
ادامه دارد
| توسط:استارانی | ||||
سلام